X
تبلیغات
رایتل

تک و تنها زیر بارون...

شنبه 30 دی‌ماه سال 1385 ساعت 12:31 ق.ظ

بدون عنوان...

سلام...

برای وقت استراحت بین درس خوندن رفتم سوپری سر کوچه...

سه تا جوون دور هم نشسته بودن و مشغول حرف زدن بودن...

یکیشون که در واقع فروشنده بود بهم نگاه کرد متوجه شدم که باید به او بگم که چی میخوام...

گفتم سلام ببخشید پفک دارید؟ چیزی جوابم نداد. اون دو تا هم به همدیگه نگاه کردن و لبخند زدن...

دوباره گفتم ببخشید پفک دارید؟ جوابی از هیچکدوم نگرفتم. یک لحظه حس کردم دارن منو دست میندازن... داشتم میرفت عصبانی بشم که....

یکیشون با اشاره گفت : بنویس روی اون کاغذ روی میز...

یه لحظه موندم چه عکس العملی نشون بدم... چون تازه فهمیدم هر سه کر و لال هستند...

روی کاغذ نوشتم پفک... با اشاره گفت نداریم...

وقتی اومدم بیرون نمی دونستم چی کار کنم. گریه کنم خنده کنم یا بی تفاوت...

تو راه خیلی فکر کردم... واقعا خدا رو شکر...

تا حالا فکر کردید که بعضی از ماها چقدر نا شکریم؟

ماهایی که به ظاهر سالمیم و اصلا توجه نداریم... ولی بازم بعضی هامون از هر ناقصی ناقص تریم...

وقتی به خاطر نداشتن فلان ماشین یا فلان مدل خونه یا چه میدونم هزار کوفت و زهر مار دیگه که آرزوشو داریم و بدست نمی آریم ناشکری خدا میکنم...

خیلی مسخره به نظر میرسه وقتی یه عالم نعمت داریم و اصلا بهش توجه نمیکنیم...

و اونوقت...

به عشقمون که نمی رسیم هزار بار خدا رو زیر سوال میبریم...

خدایا به خاطر همه چیزهایی که ازم میگیری یا همه اون چیزهایی که بهم ندادی و نمیدی...

شکرت...