X
تبلیغات
رایتل

تک و تنها زیر بارون...

جمعه 26 خرداد‌ماه سال 1385 ساعت 11:13 ق.ظ

سلام

گاهی وقتا یه اتفاقاتی می افته که ادم ناخود اگاه یاد خاطرات گذشته می افته.

خیلی دلم برات تنگ شده...

چند روز پیش با امیر رفتیم اون پارکی که دفعه اول کنارت نشستم اونجا ...

یادش به خیر. هنوز نرفته بودیم داخل به امیر گفتم یادته با خواهرت و ... اومدیم اینجا..؟

گفت آره هنوز مزه اون بستنی که خوردیم یادم نرفته...

یادته نشستیم صحبت کردیم ؟ اون نیمکت یادته؟

با هزار امید رفتم بشینم روی اون نیمکت. مثل اون روز بشینم سر نیمکت پاهام هم بذارم روی

جای نشستنش.تو رو هم بیارم تو خاطرم که کنارم نشسته بودی...

داشتم نزدیک میشدم به اون نیمکت که یه لحظه...

احساس کردم پاهام شل شدن.نتونستم رو پاهام وایسم.همون جا نشستم رو زمین...

درست میدیدم...

اون نیمکت دیگه اونجا نبود...

 

الهی هرجا هستی از زندگی لذت ببری...